اعتراضهای غیراقتصادی به سرمایه‌داری (فصل ‏چهارم)‏

  • پرینت
.



‏ ‏1 - مبحث شادی

منتقدان دو دسته اتهام را علیه سرمایه‌داری مطرح ‏می‌کنند: اول ‏آنکه می‌گویند مالکیت یک اتوموبیل، ‏یک تلویزیون و یک یخچال ‏آدمی ‌را شاد و خرسند ‏نمی‌سازد. در مرحله دوم آنان این نکته را ‏اضافه ‏می‌کنند که هنوز هستند مردمانی که هیچ یک از ‏این وسایل ‏ ‏را ندارند. هر دو گزاره ‏ ‏ صحیح هستند ‏اما نمی‌توان تقصیر را به ‏گردن نظام همکاری ‏اجتماعی سرمایه‌داری انداخت.‏ ‏

مردم برای رسیدن به شادی مطلق نیست که کار ‏می‌کنند. آنها کار ‏می‌کنند تا ناراحتی خود را به هر ‏میزان که ممکن است کاهش دهند ‏و بدین طریق از ‏قبل شادتر باشند. وقتی کسی تلویزیون می‌خرد ‏بدین ‏معناست که او گمان می‌برد داشتن چنین ‏دستگاهی رفاه و سعادت او ‏را افزایش می‌دهد و با ‏داشتن آن، او راضیتر از وضعی است که در ‏آن ‏تلویزیون نداشته باشد. اگر جز این بود او تلویزیون ‏نمی‌خرید. ‏وظیفه‌ی پزشک شاد ساختن بیمار ‏نیست بلکه زدودون رنج او و بهتر ‏کردن حالش است ‏تا او بتواند کاری را که هر موجود زند‌ه‌ای ‏انجام ‏می‌دهد ادامه دهد، یعنی بتواند علیه تمامی ‏عوامل تهدید‌کننده‌ی ‏زندگی و راحتیش مبارزه کند.‏ ‏

ممکن است برخی از راهبان بودایی ‏‎ ‎که با کمک صدقه در فقر ‏و ‏فاقه زندگی می‌کنند حقیقتا احساس خوشبختی ‏مطلق کنند و به زندگی ‏هیچ صاحب‌مکنتی نیز ‏حسادت نورزند. اما واقعیت این است که ‏اکثریت ‏مردم آن زندگی را غیرقابل تحمل می‌دانند. ‏خواستن بی‌وقفه بهبود ‏دنیای بیرونی با طبیعت ‏آدمی د‌رآمیخته است. چه کسی جرئت می‌کند ‏یک ‏آسیایی فقیر را الگوی یک آمریکایی میانه حال ‏معرفی کند؟ یکی ‏از دستاوردهای قابل توجه ‏سرمایه‌داری کاهش مرگ و میر نوزادان ‏است. چه ‏کسی می‌تواند انکار کند که این پدیده لااقل یکی از ‏عوامل ‏ناراحتی مردم را برطرف کرده است؟

انتقاد دوم هم در بیهودگی دست کمی از قبلی ‏ندارد. انتقاد دوم ‏مدعی است ابداعات تکنولوژیک و ‏بهداشتی به همه‌ی مردم سود ‏نمی‌رسانند. تغییر ‏وضع انسانها با پیشگامی ‌باهوشترین و ‏پرتلاش‌ترین ‏آدمیان حاصل آمده است. آنان راهبری را بر ‏عهده ‏گرفتند و دیگران کم‌کم از پی آنان روانه شدند. ‏ابتکار و نوآوری ‏پیش از آنکه به تولید انبوه برسد، تنها ‏ابزار تفنن مردمانی ‏اندک است. نمی‌توان چنگال و ‏کفش را مورد انتقاد قرار داد که چرا ‏استفاده از آنها ‏با سرعتی اندک فراگیر شده است و حتی ‏امروزه ‏میلیونها نفر از آنها استفاده نمی‌کنند. مردان ‏و زنان مشکل‌پسند ‏و وجیهی که برای اولین بار از ‏صابون استفاده کردند پیشقراولانی ‏بودند که موجب ‏تولید انبوه صابون برای استفاده‌ی مردم ‏عادی ‏شدند. اگر آنان که توانایی خرید تلویزیون را ‏داشتند بدان دلیل ‏که مردمان دیگر نمی‌توانند آن را ‏تهیه کنند از خرید آن امتناع ‏می‌کردند، آنگاه همه‌گیر ‏شدن این کالا ،مگر با اشکال زیاد، ممکن ‏نبود.‏

‏ ‏2 - ماتریالیسم

باز هم کسانی هستند که غرولندکنان سرمایه‌داری ‏را بخاطر آنچه ‏مادیگرایی حقیر آن می‌خوانند ‏سرزنش می‌کنند. آنان نمی‌توانند ‏بپذیرند که ‏سرمایه‌داری به بهبود وضع مادی آدمیان منجر شده ‏است. ‏آنان در عوض مدعیند، سرمایه‌داری آدمی ‌را ‏از اهداف شریفتر و ‏والاتر رویگردان کرده است. ‏سرمایه‌داری تن را فربه می‌سازد اما ‏اما روح و ذهن ‏را گرسنگی می‌دهد و زوال هنرها را موجب ‏می‌شود. ‏اینک روزگار شاعران و نقاشان و مجسمه ‏سازان و معماران بزرگ به ‏سرآمده است. عصر ما ‏تنها مزخرف می‌آفریند. ‏ ‏

داوری درباره‌ی ارزش یک اثر هنری امری کاملا ‏ذهنی ‏ است. کسانی ‏اثری را می‌ستایند در حالی ‏که دیگرانی خوارش می‌دارند. هیچ ‏سنجه‌ای ‏ ‏ برای ‏اندازه‌گیری ارزش هنری یک شعر یا یک ‏ساختمان ‏وجود ندارد. کسانیکه از کلیسای جامع ‏چارتر ‏ و تابلوی ندیمه ‏ ‏اثر ولاسکوئز ‏ لذت می‌برند ‏احتمالا گمان می‌برند آنان که تحت ‏تاثیر چنین ‏اعجازهایی قرار نمی‌گیرند انسانهایی خشن ‏و ‏نافرهیخته‌اند. دانشجویان و دانش‌آموزان بسیاری ‏به حد مرگ از ‏اجبار مدارس برای خواندن هاملت ‏بیزارند. تنها کسانیکه از ‏ذهنیتی هنری برخوردارند ‏می‌توانند آثار یک هنرمند را ارج بنهند ‏و از آن لذت ‏ببرند.‏ ‎ ‎

در میان آنان که تظاهر به فرهیختگی می‌کنند ‏ریاکاری فراوان است. ‏آنها ردای خبرگی به تن ‏می‌کنند و تظاهر می‌کنند که مشتاق هنر ‏گذشته و ‏هنرمندان درگذشته‌اند. اما آنها همین همدلی را ‏نسبت به ‏هنرمندان معاصر که می‌کوشند شناخته ‏شوند نشان نمی‌دهند. ستایش ‏عوامفریبانه‌ی ‏اساتید کهن از جانب آنان وسیله‌ای است برای ‏تحقیر ‏و استهزای معاصرینی که از اصول سنتی ‏می‌گسلند و اصولی نوین ‏بنیان می نهند. ‏

‎ ‎ جان راسکین ‏ ‏ به همراه کارلایل ، وبزها ، برنارد ‏شاو ‏ و ‏دیگران به عنوان گورکنان آزادی، تمدن و رفاه ‏بریتانیا در یادها ‏خواهند ماند. حقارت راسکین در ‏زندگی شخصیش دست کمی از زندگی ‏اجتماعیش ‏نداشت. از جنگ و خونریزی تمجید کرد و با ‏کوته‌فکری ‏درباره‌ی آموزه‌های اقتصاد سیاسی ‏دروغهایی گفت که حتی خود نیز ‏آنها را نمی ‏فهمید. متعصبانه به تحقیر اقتصاد بازار ‌پرداخت ‏و ‏مداح رمانیتک ‏ اتحادیه‌ها ‏ ‏ بود. او به بزرگداشت ‏هنر قرون ‏پیشین پرداخت اما زمانی که با آثار ‏ویستلر ‏ ‏ هنرمند بزرگ عصر ‏خود مواجه شد، با ‏چنان ادبیات مستهجن و نکوهیده‌ای به تحقیر ‏او ‏پرداخت که به جرم افترا محاکمه و توسط دادگاه ‏محکوم شد. این ‏نوشته‌های راسکین بود که ‏پیشداوری منفی درباره‌ی سرمایه‌داری ‏مبنی بر ‏اینکه سرمایه‌داری یک سیستم بد اقتصادی است ‏که زشتی را ‏جایگزین زیبایی، حقارت را جایگزین ‏عظمت و آشغال را جایگزین هنر ‏کرده است را رواج ‏داد.‏ ‎ ‎

همانگونه که مردم به شکلی گسترده در تقدیر از ‏دستاوردهای هنری ‏دچار عدم توافقند، ممکن ‏نیست بتوان نامرغوب بودن آثار هنری ‏عصر ‏سرمایه‌داری را به همان وضوح و آسانی که ‏می‌توان خطاهای استدلال ‏منطقی یا داده‌های ‏تجربی را ثابت کرد، اثبات کرد. هنوز انسانی ‏خردمند ‏بدان اندازه گستاخ نبوده است که عظمت هنر ‏دوران ‏سرمایه‌داری را خوار بشمرد.‏ ‏

هنر ممتاز این عصر «مادیگرایی حقیر و پول‌درآور» ‏موسیقی بوده ‏است. واگنر ‏ و وردی ، برلیوز ‏ و بیزه ، ‏برامز ‏ و بروکنر ‏ ‏ ‏هوگو ولف ‏ و مالر ، بوچینی ‏ و ‏ریچارد اشتراوس ‏. چه سلسله‌ی ‏درخشانی! ‏فضایی که در آن اساتیدی چون شومان ‏ و دونیزتی ‏ ‏ ‏‏ در ‏سایه‌ی نوابغی والاتر قرار می‌گرفتند.‏ ‎ ‎

عصر رمانهای بالزاک ، فلوبر ، موپاسان ، یان ‏یاکوبسن ، ‏پروست ‏ و اشعار ویکتور هوگو ، والت ‏ویتمن ، ریلکه ‏ و ‏ییتس ‏. زندگی ما چقدر فقیرانه و ‏حقیرانه می‌بود اگر آثار چنین ‏بزرگانی و دیگرانی که ‏در والایی و فرزانگی از اینان کم ندارند ‏را از دست ‏می‌دادیم.‏

بگذارید نقاشان و مجسمه‌سازان فرانسوی که ‏راههای نوینی برای ‏نگریستن به جهان ولذت بردن از ‏نور و رنگ را به ما آموختند را ‏فراموش نکنیم.‏ ‏

هیچ‌کس تا به حال یاری‌این عصر به تمامی ‏شاخه‌های فعالیتهای ‏علمی ‌را منکر نشده است. ‏منتقدین می گویند این عمدتاً ماحصل ‏کار ‏متخصصین بوده است آن هم در حالی که وضع ‏عمومی و کلی (در عصر ‏سرمایه‌داری) رو به نقصان ‏داشته است. آدمی‌به سختی می‌تواند به ‏شکلی ‏ابلهانه‌تر از این آموزه‌های نوین ریاضی، فیزیک و ‏زیست‌شناسی ‏را تعبیر کند. در مورد کتب ‏فیلسوفانی چون کروچه ، برگسون ، ‏هوسرل ‏ و ‏وایتهد ‏ چه می‌توان گفت؟

‏ هر سده‌ای ویژگیهای خود در سوءاستفاده‌های ‏هنریش را دارد. تقلید ‏شاهکارهای درگذشتگان هنر ‏نیست، کاری عادی است. آنچه‌یک اثر را ‏ارزشمند ‏می‌کند، ویژگیهایی است که آن اثر را از آثار ‏دیگر ‏متمایز می‌سازد. این است آن چیزی که سبک ‏یک عصر نامیده می‌شود.‏ ‎ ‎

از یک نظر مداحان اعصار گذشته محق به نظر ‏می‌رسند. نسلهای قبلی ‏آثاری همچون اهرام، ‏معابد یونانی، کلیساهای جامع گوتیک ‏ و ‏کلیساها و ‏قصرهای عصر رنسانس و باروک را برای‌ آیندگان به ‏ارث ‏گذاشتند. در صدسال گذشته صدها کلیسا و ‏حتی کلیساهای جامع و از ‏آن بیشتر کاخهای ‏دولتی، مدارس و کتابخانه‌های بسیاری ‏ساخته ‏شده‌اند. آنها اما بیانگر هیچ مفهوم و ایده‌ی ‏بدیعی نیستند. آنها ‏یا بازتاب‌دهنده‌ی سبکی ‏قدیمیند یا چند سبک قدیمی‌را به ‌یکدیگر ‏پیوند ‏زده‌اند. تنها در خانه‌های آپارتمانی، ساختمانهای ‏اداری و ‏ویلاهاست که ما شاهد برآمدن چیزی ‏هستیم که شاید بتوان آن را ‏شایسته‌ی عنوان ‏سبک معماری عصر ما دانست. اگرچه عدم تحسین ‏عظمت ‏منحصربفرد آسمانخراشهای نیویورک تنها ‏نوعی فضل فروشی بیهوده ‏خواهد بود، اما می‌توان ‏پذیرفت که معماری مدرن چندان به برتری ‏و تمایز از ‏قرون گذشته دست نیافته است.‏ ‏

دلایل این مسئله متعددند. تا جایی که مسئله‌ی ‏ساختمانهای مذهبی ‏در میان است، حراست موکد ‏از کلیساها از هر گونه نوآوری احتراز ‏می‌کند. با ‏سپری شدن دوره‌ی دودمانهای پادشاهی و ‏اشراف، فشار ‏برای ساختن قصرهای نو از بین رفت. ‏ثروت کارآفرینان و ‏سرمایه‌دارها ، هر قدر هم که ‏عوامفریبان دشمن سرمایه‌داری ‏دروغبافی کنند، در ‏مقایسه با شاهان و شاهزادگان چندان کم ‏است ‏که قادر به گرافه کاریهای همچون ساختن ‏چنان بناهای پرتجملی ‏نیستند. امروز هیچ کس ‏آنقدر ثروتمند نیست که قصرهایی همچون ‏ورسای ‏ ‏یا اسکوریال ‏ را بسازد. دستور ساخت ساختمانهای ‏دولتی ‏دیگر توسط مستبدینی رها از نظارت صادر ‏نمی‌شود. کسانی که ‏بتوانند بر خلاف نظر افکار ‏عمومی هر کس را که لایق بدانند انتخاب ‏کنند و ‏پروژه‌ای که مایه‌ی بیزاری اکثریت غیرمشتاق است ‏را حمایت ‏کنند. امروزه کمیته‌ها و شوراها تمایلی ‏به همکاری با پروژه‌های ‏بلندپروازانه و پیشگامانه ‏ندارند، آنها تمایل دارند در حاشیه‌ی ‏امن باقی ‏بمانند. ‏

‎ ‎ هیچ دوره ای نبوده است که در آن تعداد زیادی برای ‏اعاده حق هنر ‏نو و تقدیر از آن مهیا کرده و پا پیش ‏گذاشته باشند. همواره ‏گروهی کوچک و محدود به ‏تکریم هنرمندان و نویسندگان بزرگ ‏پرداخته‌اند. ‏آنچه موجب تمایز سرمایه‌داری است سلیقه‌ی بد ‏توده‌ها ‏نیست. آنچه موجب تمایز سرمایه‌داری است ‏این واقعیت است که ‏توده‌ها توسط سرمایه‌داری ‏موفق و ثروتمند شده و به «مصرف ‏کننده»‌ی ‏ادبیات،البته ادبیات بی ارزش، بدل ‏شده‌اند. بازار کتاب غرقاب ‏رگبار داستانهای ‏کم‌اهمیت و مناسب نیمه‌بربرهاست. این ‏اما ‏نویسندگان بزررگ را از خلق آثار جاویدان باز ‏نمی‌د‌ارد. ‏ ‏

منتقدین به حال دورانی که آن را عصر هنر صنعتی ‏می‌خوانند اشک ‏می‌ریزند. آنها مبلمان قدیمی ‏نگهداری‌شده در قلعه‌های خاندانهای ‏اشرافی ‏اروپایی و کلکسیونهای موجود در موزه‌ها را ‏درمقابل ‏تولیدات ارزان‌قیمت و انبوه امروزی می‌نهند. ‏آنها متوجه نمی‌شوند ‏که این اشیای جمع‌آوری ‏شده انحصاراً برای مرفهین ساخته شده ‏است. ‏صندوقهای منبت کاری شده ‏ و میزهای خاتم ‏کاری شده ‏ در ‏آلونکهای فلاکت‌زده‌ی اقشار فقیرتر ‏وجود نداشت. آنها که اثاثیه‌ی ‏ارزان‌قیمت مزدبگیران ‏آمریکایی را بهانه‌ای برای نق زدن می‌کنند ‏باید از ریو ‏گراند دل نورته ‏ عبور کنند و خانه‌های کشاورزان ‏بی‌‏زمین ‏ مکزیکی را که خالی از هر اثاثیه‌ای است ‏بررسی کنند. ‏وقتی صنعت نوین فراهم کردن وسایل ‏و لوازم یک زندگی بهتر برای ‏توده‌ها را آغاز کرد، ‏دغدغه‌ی اصلیش تولید هر چه ارزانتر کالا ‏بدون در ‏نظر گرفتن جنبه‌های زیبای‌شناختی بود. بعدتر، ‏وقتی ‏پیشرفت سرمایه‌داری استاندارد زندگی ‏توده‌ها را بالا برد، صنایع ‏گام به گام به تولید ‏کالاهایی پرداختند که زیبا و ظریف باشند. ‏تنها ‏گرایشهای رمانتیک می‌تواند کسی را به انکار این ‏واقعیت ‏وادارد که امروزه شهروندان بیشتر و ‏بیشتری در جوامع سرمایه‌داری ‏در محیطی زندگی ‏می‌کنند که نمی‌توان به سادگی آن را ‏ناخوشایند ‏توصیف کرد.‏

‏ ‏3 - بی‌عدالتی

پرشورترین تحقیرکنندگان سرمایه‌داری آنهایی ‏هستند که سرمایه‌داری ‏را به خاطر به اصطلاح ‏ناعادلانه بودنش رد می‌کنند.‏ تصور اینکه امور چگونه باید باشند و نیستند یک ‏سرگرمی‌ رایگان ‏است چرا که در تقابل با قوانین ‏انعطاف ناپذیر جهان واقعی است. ‏چنین خیالاتی را ‏به شرطی که رویا باقی بمانند می‌توان بیضرر ‏فرض ‏کرد. اما هنگامی‌که نویسندگانشان تفاوت ‏میان خیال و واقعیت را ‏منکر می شوند، به مهمترین ‏مانع بر سر راه تلاشهای بشر جهت بهبود ‏وضعیت ‏واقعی زندگی و رفاه مادی آدمی‌بدل می‌شوند. ‏ ‏

بدترین این توهمات این ایده است که طبیعت حقوق ‏معینی را به هر ‏فردی بخشیده است. بر اساس این ‏نظریه طبیعت نسبت به هر کودکی که ‏زاده ‏می‌شود گشاده‌دست است. چیزهایی بیشمار ‏برای افرادی بیشمار ‏موجود است. در نتیجه، هر ‏کس حقوق منصفانه‌ی سلب‌ناشدنی در ‏برابر ‏همگنانش و جامعه دارد. هر کس می‌بایست ‏سهمش را از آنچه طبیعت به ‏او بخشیده است به ‏صورت تمام و کمال دریافت دارد. قوانین ابدی ‏عدالت ‏طبیعی و الهی مستلزم آنند که هیچ کس آنچه را ‏که سهم ‏دیگری است به خود اختصاص ندهد. فقرا ‏فقط به این دلیل نیازمندند ‏که دیگرانی آنها را از ‏حقوق حقه‌شان محروم کرده‌اند. این وظیفه ‏کلیسا ‏و مسئولان سکولار است که از پیدایش چنین ‏چپاولی جلوگیری ‏کنند و همه‌ی مردم را مرفه و ‏بهره‌مند سازند.‏ ‏

تمامی‌ ادعاهای ‌این نظریه غلط است. طبیعت‎ ‎‏ نه ‏گشاده‌دست بلکه ‏خسیس است. طبیعت عرضه‌ی ‏تمامی ‌آن چیزهایی را که برای زندگی آدمی ‏حیاتی ‏هستند را محدود کرده است. طبیعت دنیا را با ‏حیوانات و ‏گیاهانی پر کرده است که انگیزه‌شان ‏برای نابودی زندگی و رفاه ‏آدمی‌بخشی از ‏طبیعتشان است. طبیعت عوامل و قدرتهایی را ‏بروز ‏می‌دهد که کارکردشان آسیب زدن به زندگی ‏بشر و تلاش بشر برای ‏محافظت از زندگیش است. ‏نجات بشر و رفاهش ماحصل توانایی ا ودر ‏استفاده ‏از قوه‌ی عاقله اش است که طبیعت به او بخشیده ‏است. ‏انسانها با همکاری با یکدیگر در سیستم ‏تقسیم کار تمامی ثروتی ‏را که خیالپردازان هدیه‌ی ‏مجانی طبیعت می‌دانند پدید آورده‌اند. ‏بی‌معنی ‏است که برای توزیع این ثروت به‌یک خدای ادعایی یا ‏اصل ‏طبیعی عدالت رجوع کرد. آنچه مهم است ‏تخصیص سهمی از منابع ‏اهدایی طبیعت نیست، ‏مسئله مهم آن نهادهایی هستند که مردم را ‏قادر ‏می‌سازند به تولید آنچه نیاز دارند ادامه دهند و آن ‏را ‏افزایش دهند.‏ ‏

شورای جهانی کلیساها، سازمان جهانی ‏کلیساهای پروتستان، در ‏‏1948 اعلام کرد :«عدالت ‏می‌طلبد که ساکنان آسیا و آفریقا،برای ‏مثال، ‏بیشتر از منافع تولیدات ماشینی بهره‌مند شوند.» ‏این حرف ‏تنها وقتی معنا دارد که آدمی‌باور داشته ‏باشد خداوند به جامعه‌ی ‏بشری تعداد معینی از ‏ماشینها را اهدا کرده و انتظار داشته ‏باشد این ‏ماشینها به شکلی مساوی میان ملل مختلف توزیع ‏شده ‏باشد. و کشورهای سرمایه‌داری به قدری بد ‏بوده‌اند که از این ‏کالاها سهمی‌بیشتر از آنچه ‏عدالت آنها را مجاز می‌داشته در اختیار ‏گرفته‌اند و ‏مردمان آسیا و آفریقا را از سهم خودشان ‏محروم ‏کرده‌اند. چه شرم‌آور!‏ ‏

حقیقت این است که انباشت ثروت و سرمایه‌گزاری ‏در ماشینها، ‏منابع ثروت نسبتا بیشتر جوامع غربی، ‏منحصرا ماحصل سرمایه‌داری ‏لسه‌فر هستند که ‏توسط کلیساها به شکلی شورمندانه بر اساس ‏اصول ‏اخلاقی بد نمایانده شده و رد می‌شوند. این ‏تقصیر سرمایه‌دارها ‏نیست که آسیاییها و آفریقاییها ‏ایدئولوژی و سیاستهایشان را ‏چنان تغییر ندادند که ‏تکامل بومی سرمایه‌داری را ممکن سازد. ‏این ‏خطای سرمایه‌داران نیست که سیاستهای این ‏ملتها مانع تلاشهای ‏سرمایه‌گزاران خارجی برای ‏دادن "مزایای تولید بیشتر ماشینی" به ‏آنها بود. ‏هیچ کس منکر این نیست که آنچه میلیونها نفر در ‏آسیا ‏و آفریقا را فقیر ساخته این است که آنها به ‏روشهای ابتدایی ‏تولید چسبیده‌‌اند و بنابراین ‏مزایایی که به کار بردن ابزارهای ‏بهتر و بروزکردن ‏طرحهای تکنولوژیک می‌توانند به آنها ارزانی ‏کنند را ‏از دست می‌دهند. اما تنها یک راه برای التیام رنج ‏آنان ‏وجود دارد، آن هم برگرفتن کامل و تمام عیار ‏اقتصاد سرمایه‌داری ‏لسه‌فر است. آنچه آنان بدان ‏نیازمندند خصوصی‌سازی موسسات و ‏انباشت ‏سرمایه‌ی جدید ، سرمایه‌داران و کارآفرینان است. ‏بی‌معنی ‏است که سرمایه‌داری و جوامع ‏سرمایه‌داری غرب را بخاطر مخمصه‌ای که ‏مردمان ‏عقب‌مانده خود را گرفتارش ساخته‌اند ملامت کنیم. ‏دوای این ‏درد "عدالت" نیست بلکه جایگزین کردن ‏سیاستهای نادرست با ‏سیاستهای درست، مانند ‏لسه‌فر، است.‏ ‏

این تحقیقات بیهوده درباره‌ی مفهومی‌ مبهم ‏همچون عدالت نبود که ‏سطح زندگی یک انسان ‏عادی در جوامع سرمایه‌داری را به میزان ‏کنونی ‏برکشیده است. استانداردهای کنونی ماحصل ‏تلاشهای انسانهایی ‏است که "فردگرایان خشن" و ‏‏"استثمارگر" نام نهاده شده‌اند. فقر ‏ملل عقب‌مانده ‏ماحصل این واقعیت است که سیاستهای مصادره‌ی ‏اموال، ‏مالیات‌گیری تبعیض آمیز و کنترل تجارت ‏خارجی مانع سرمایه‌گذاری ‏خارجی می‌شود در ‏حالیکه سیاستهای داخلی‌این کشورها مانع ‏انباشت ‏ثروت بومی است.‏ همه‌ی آنانی که سرمایه‌داری را از منظر اخلاقی به ‏عنوان یک نظام ‏ناعادلانه رد می‌کنند از درک این ‏نکات ناتوانند. اینکه سرمایه ‏چیست، چگونه پدید ‏می‌آید، چگونه باقی می‌ماند و منافع حاصل ‏از ‏استفاده از آن در فرآیند تولید چیست.‏ ‏

تنها منبع تولید کالاهای سرمایه‌ا‌ی اضافی، پس‌انداز ‏است. اگر همه ‏آنچه تولید می‌شود مصرف شود، ‏سرمایه‌ای پدید نمی‌آید. اما اگر ‏مصرف کمتر از تولید ‏باشد مازاد کالاهای به تازگی تولید شده نسبت ‏به ‏کالاهای مصرف ‌شده در فرآیند بعدی تولید استفاده ‏می‌شوند. این ‏فرایندها با کمک کالاهای ‏سرمایه‌هایی بیشتر به پیش می‌روند. تمام ‏کالاهای ‏سرمایه‌ای کالاهای واسطه هستند، منازلی در ‏مسیر که از ‏اولین استفاده از عوامل اصلی ‏تولید،برای مثال منابع طبیعی و ‏نیروی کار انسانی، ‏آغاز می‌شود تا آخرین مرحله‌ی پیدایش ‏کالای ‏آماده‌ی مصرف. آنها همه گذرا هستند. دیر یا ‏زود در فرایند تولید ‏فرسوده می‌شوند. اگر همه‌ی ‏کالاها بدون تولید کالاهای سرمایه‌ای ‏جایگزین ‏مصرف شده در فرایند تولید مصرف شوند، سرمایه ‏مصرف شده ‏و به اتمام می‌رسد. اگر این اتفاق رخ ‏دهد، تولید بعدی خروجی ‏کمتری نسبت به هر واحد ‏منابع طبیعی و کار مورد استفاده خواهد ‏داشت. ‏برای جلوگیری از بروز این فقدان پس انداز و فقدان ‏سرمایه ‏گزاری، آدمی‌می‌بایست بخشی از تلاش ‏خود در راه تولید را به ‏نگهداری سرمایه، جایگزینی ‏کالاهای سرمایه‌ای مصرف شده در ‏تولید کالاهای ‏قابل‌ استفاده، اختصاص دهد.‏ ‏

سرمایه هدیه‌ی رایگان خدا یا طبیعت نیست. ‏سرمایه ماحصل محدودیت ‏دوراندیشانه‌ی مصرف از ‏جانب آدمی‌ است. سرمایه بوسیله‌ی پس‌انداز ‏پدید ‏می‌آید افزایش می‌یابد و با خودداری از مصرف حفظ ‏می‌شود. ‏ ‏

نه سرمایه و نه کالاهای سرمایه‌ای در ذات خود ‏توانایی افزایش ‏بهره‌وری ‏ از منابع طبیعی و کار ‏انسانی را ندارند. تنها زمانی ‏که ماحصل پس‌انداز ‏خردمندانه استفاده ‌یا سرمایه‌گزاری شوند، ‏چنین ‏اتفاقی خواهد افتاد. آیا خروجی حاصله به ‏ازای هر واحد از منابع ‏طبیعی و کار انسانی ورودی ‏افزایش یافته است؟ اگر چنین نباشد ‏سرمایه و ‏کالای سرمایه‌ای هدر رفته ‌یا نابود شده‌اند.‏ انباشت سرمایه‌ی جدید، حفظ سرمایه‌ی قبلا ‏انباشت شده و استفاده ‏از سرمایه برای افزایش ‏بهره‌وری تلاش آدمی‌میوه‌های اعمال ‏هدفمند ‏انسانند. آنها نتیجه‌ی مدیریت مردمان ‏صرفه‌جویی هستند که پس‌انداز ‏می‌کنند و از عدم ‏پس‌انداز دوری می‌جویند. به عبارت ‏دیگر، ‏سرمایه‌دارانی که سود بدست می‌آورند و ‏مردمانی که در استفاده از ‏سرمایه‌ی آماده برای ‏ارضای نیازهای مصرف کنندگان به بهترین ‏وجهی ‏استفاده می‌کنند. به عبارت دیگر کارآفرینانی ‏که سود می‌برند.‏ ‏

نه سرمایه و کالای سرمایه‌ای و نه رفتار ‏سرمایه‌داران و ‏کارآفرینان در مواجهه با سرمایه، اگر ‏باقی مردم به شکل مشخصی ‏واکنش نشان ‏نمی‌دادند نمی‌توانستند موجب بالا رفتن سطح ‏زندگی ‏آنان شوند. اگر مزدبگیران بدانسان که قانون ‏آهنین و جعلی ‏دستمزد ‏ توصیف می‌کند رفتار ‏می‌کردند و برای دستمزدشان جز ‏تغذیه و تولید مثل ‏بیشتر استفاده‌ی دیگری متصور نمی‌بودند، ‏افزایش ‏سرمایه‌ی انباشت شده همگام با افزایش جمعیت ‏حرکت نمی‌کرد. ‏تمام منافع حاصله از انباشت ‏سرمایه‌ی اضافی با چندبرابر شدن ‏جمعیت مصرف ‏می‌شد. با این حال، مردم به بهبود شرایط ‏عینی ‏زندگیشان به شکلی که جوندگان و میکروبها ‏بدان پاسخ می‌دهند، ‏پاسخ نمی‌دهند. آنها از دیگر ‏انواع خرسندی جز غذا خوردن و زاد ‏و ولد نیز اگاهند. ‏در نتیجه، در کشورهای با تمدن ‏سرمایه‌داری ‏افزایش سرمایه‌ی انباشت‌شده از ‏افزایش جمعیت پیشی می‌گیرد.این ‏واقعه اینگونه ‏رخ می‌دهد که بهره‌وری نهایی نیروی کار ‏ ‏درمقابل ‏بهره‌وری عوامل مادی تولید افزایش یابد. ‏نتیجه حرکت به سوی ‏افزایش دستمزدهاست. ‏نسبت آن بخش از تولید نهایی که در نهایت ‏به ‏مزدبگیران می‌رسد در تقابل با آن درصدی که به ‏صورت سود به ‏سرمایه‌داران و به صورت اجازه به ‏زمینداران می‌رسد، افزایش ‏می‌یابد.*‏ ‏

سخن گفتن درباره‌ی بهره‌وری نیروی کار تنها زمانی ‏معنا دارد که ‏آدمی‌به بهره‌وری نهایی نیروی کار ‏ارجاع دهد، به عنوان مثال وقتی ‏کاهش تولید ‏خالص ماحصل کاهش یک نفر کارگرباشد. آنگاه ‏به‌یک کمیت ‏مشخص اقتصادی، به حجم مشخصی ‏از کالا یا معادل پولی آن ارجاع ‏داده می‌شود. ‏مفهوم کلی بهره‌وری نیروی کار آنچنانکه در ‏افواه ‏عمومی‌مطرح است ، یعنینوعی حق طبیعی ‏ادعایی کارگران تا بتوانند ‏مدعی تمام افزایش ‏بهره‌وری شوند، ادعایی که توخالی و ‏بی‌معنی ‏است.‏ ‏

بنیان این ادعا این تصور باطل است می‌توان می‌توان ‏سهم هر یک از ‏عوامل تولید در کالای نهایی را معین ‏کرد. اگر یک نفر یک کاغذ را ‏با یک قیچی می‌برد، ‏مشخص کردن سهم آدمی و قیچی (یا هر یک از ‏دو ‏لبه‌ی آن) غیرممکن خواهد بود. برای تولید یک ‏اتوموبیل به ‏ماشینها و ابزارهای مختلف، مواد خام ‏گوناگون ، نیروی کار ‏کارگران متفاوت وپیش از هر ‏چیز یک نقشه طراحی شده نیاز است. ‏اما هیچ ‏کس نمی‌تواند تصمیم بگیرد چه بخشی از ‏اتوموبیلهای تمام‌ ‏شده بایدبه شکلی فیزیکی به ‏هر یک از عوامل متفاوت شرکت‌کننده ‏مورد نیاز برای ‏تولید یک اتوموبیل نسبت‌ داده شود. ‏ ‏

ما ممکن است تمام ملاحظاتمان که سفسطه‌های ‏برخورد رایج با مسئله ‏را نشان می‌دهند را به کناری ‏بنهیم و بپرسیم: کدام یک از دو ‏عامل،کار یا ‏سرمایه، افزایش بهره‌وری را موجب شده‌اند؟ اما ‏اگر ‏ما دقیقا از این منظر به طرح پرسش بپردازیم ‏پاسخ می‌بایست این ‏باشد: سرمایه. آنچه سرجمع ‏تولید (برای سرانه نیروی انسانی ‏استخدام شده) ‏در ایالات متحده‌ی کنونی را از زمانهای قبلی ‏یا ‏کشورهای عقب مانده مانند چین را بالاتر برده ‏است این واقعیت است ‏کارگر آمریکایی معاصر به ‏ابزارهای بهتر و بیشتری مجهز شده‌اند. ‏اگر ابزار ‏سرمایه‌ای ‏ (به ازای هر کارگر) بیشتر از سیصد ‏سال ‏پیش یا چین امروز نمی‌بود، تولید (به ازای هر ‏کارگر) نمی‌بایست ‏بالاتر باشد. افزایش کل تولید ‏صنعتی‌ایالات متحده، درغیاب افزایش ‏تعداد کارگران ‏استخدام‌شده، نیازمند سرمایه‌گذاری سرمایه ‏اضافی ‏است که تنها از طریق پس‌انداز جدید امکان ‏انباشت می‌یابد. اعتبار ‏افزایش بهره‌وری کل نیروی ‏کار می‌بایست به سرمایه‌گذاری و انباشت ‏سرمایه ‏داده شود. ‏ ‏

آنچه نرخ دستمزدها را بالا می‌برد و بخش بیش از ‏پیش ‏افزایش‌یابنده‌ای از تولید را که ماحصل انباشت ‏سرمایه‌ی اضافی است ‏به مزدبگیران تخصیص ‏می‌دهد پیشی گرفتن نرخ انباشت سرمایه از ‏نرخ ‏افزایش جمعیت است. دکترینهای رسمی‌مصرا ‏این واقعیت را انکار ‏کرده‌یا در برابر آن سکوت ‏می‌کنند. اما سیاستهای اتحادیه‌ها به ‏روشنی ‏نشان می‌دهند رهبرانشان کاملا از صحت نظریه‌ای ‏که در جلا به ‏عنوان یک توجیه بورژوایی تحقیرش ‏می‌کنند مطمئنند. آنان سخت ‏بی‌تابند که تعداد ‏جویندگان کار در کل کشور را با گذراندن ‏قوانین ‏ضدمهاجرت و جلوگیری از سرریز نوآمدگان به بازار ‏سخت ‏محدود کنند.‏ ‏

اینکه افزایش نرخ دستمزد به بهره‌وری فرد فرد ‏کارگران بستگی ‏ندارد، و در عوض بهره‌وری نهایی ‏ ‏نیروی کل کار تعیین کننده‌ی ‏آن است، به روشنی در ‏این واقعیت خود را نمایان می‌کند که نرخِ ‏دستمزد ‏حتی برای مشاغلی که بهره‌وریِ فرد کارگر رشدی ‏نداشته، ‏افزایش یافته است. بسیاری از این گونه ‏شغل‌ها وجود دارند. یک ‏آرایشگر امروزه همانگونه ‏موهای مشتریش را می‌تراشد که پیشینیان ‏او ‏دویست سال پیش موهای مشتریانشان را ‏می‌تراشیدند. یک ‏سرپیشخدمت همانگونه پای میز ‏نخست وزیر می‌ایستد که سرپیشخدمتها ‏به ‏پیت‌ها‎ ‎ ‎ ‎‏ و پالمرستون ‏ خدمت می‌کردند. در ‏کشاورزی برخی ‏کارها همچنان با همان ابزارها که ‏قرنها پیش معمول بودند، انجام ‏می‌شوند. با این ‏وجود نرخ دستمزدهای کنونی از بسیار بالاتر از ‏پیش ‏است. دستمزدها بالاترند چرا که بر اساس بهره‌وری ‏نهایی نیروی ‏کار تعیین می شوند. کارفرمای یک ‏سرپیشخدمت او را نزد خود نگاه ‏می‌دارد و اجازه ‏نمی‌دهد او در کارخانه استخدام شود ‏بنابراین ‏می‌بایست معادل افزایش تولید حاصل از ‏استخدام یک نفر بیشتر در ‏یک کارخانه را بپردازد. ‏این ماحصل ویژگیهای سرپیشخدمت (در ‏مقایسه با ‏سرپیشخدمتهای چون خودش در گذشته) نیست ‏که باعث ‏افزایش دستمزد او شده است. افزایش ‏دستمزد ماحصل این است که نرخ ‏افزایش ‏سرمایه‌گذاری انجام‌شده از نرخ افزایش جمعیت ‏بیشتر است.‏ ‎ ‎

تمام دکترین‌های شبه اقتصادی که نقش پس انداز ‏و انباشت سرمایه ‏را دستِ‌کم می‌گیرند ابلهانه ‏هستند. آنچه ثروت بیشتر جوامع ‏سرمایه‌داری در ‏برابر ثروت جوامع غیر‌سرمایه‌داری را ممکن ‏می‌سازد ‏این واقعیت است که عرضه‌ی کالاهای ‏سرمایه‌ای در اولی بیش از دومی ‏است. آنچه ‏استاندارد زندگی مزدبگیران را افزایش داده است ‏این ‏واقعیت است که ابزار سرمایه‌ای برای هر فردی ‏که بخواهد دستمزد ‏بگیرد افزایش یافته است. این ‏اتفاق نتیجه‌ی‌این واقعیت است که ‏سهم افزایش ‏یابنده‌ای از حجم کلی کالاهای قابل‌ استفاده‌ی ‏تولید‌شده ‏به مزدبگیران می‌رسد. هیچ یک از ‏خطابه‌های غرا و پرشور مارکس، ‏کینز ‏ و نویسندگان ‏کمتر شناخته شده موفق نشدند حتی یک ‏نقطه‌ ‏ضعف در این ادعا که تنها یک راه برای افزایش ‏دائمی و پیوسته ‏دستمزد همه مزدبگیران وجود ‏دارد، پیدا کنند. آن یک راه هم ‏چیزی نیست جز بالاتر ‏بودن نرخ افزایش سرمایه در دسترس نسبت به ‏نرخ ‏افزایش جمعیت. اگر این ناعادلانه است، آنگاه ‏سرزنش می‌بایست ‏نصیب طبیعت شود و نه آدمی.‏

‏ ‏4 - پیشداوری بورژوایی درباره آزادی

تاریخ تمدن غربی تاریخ نبرد بی‌وقفه در راه آزادی ‏است.‏

همکاری اجتماعی در نظام تقسیم کار منبع نهایی ‏و یگانه‌ی موفقیت ‏بشر در نبرد برای بقا و تلاشش ‏در راه بهبود هر چه بیشتر وضعیت ‏مادی زندگی ‏بشر است. اما جامعه، به خاطر طبیعت آدمی، ‏نمی‌تواند ‏خودبخودی پدید بیاید مگر آنکه تمهیداتی ‏برای بازداشتن مردمان ‏سرکش از اعمال نامنطبق با ‏زندگی اجتماعی اندیشیده شود. برای ‏حفظ ‏همکاری صلح‌آمیز، آدمی‌باید آمادگی توسل به ‏سرکوب خشونت‌آمیز ‏آنانی که صلح را با خطر مواجه ‏می‌کنند را داشته باشد. جامعه ‏نمی‌تواند بدون ‏ابزارهای اجتماعی زور و اجبار دوام بیاورد، ‏ابزارهایی ‏همچون دولت ‏ و حکومت ‏. آنگاه مسئله بعدی ‏پیش ‏می‌آید: چگونه می‌توان آنانی که در قدرت ‏هستند را از استفاده ‏ناصحیح از آن قدرت در جهت ‏تبدیل دیگر مردمان به بردگان واقعی ‏بازداشت؟ ‏هدف تمامی نبردها برای آزادی محدود کردن ‏مدافعین مسلح ‏صلح اجتماعی، حاکمان و ‏پاسدرانشان ‏ است. مفهوم سیاسی آزادی ‏افراد ‏رهایی از اعمال دلبخواهانه‌ی نیروی پلیس نسبت ‏به فرد است.‏ ‏

ایده‌ی آزادی مختص غرب است و همواره چنین بوده ‏است. آنچه شرق و ‏غرب را از یکدیگر جدا می‌کند ‏پیش از هر چیز این است که ذهن ‏مرمان شرق ‏هرگز آبستن مفهوم آزادی نگشت. افتخار جاودان ‏یونان ‏باستان این بود که‌یونانیان نخستین کسانی ‏بودند که معنا و اهمیت ‏نهادهای تضمین کننده‌ی ‏آزادی را فهمیدند. تحقیقات تاریخی اخیر ‏ردپای ‏برخی دستاوردهای علمی که تا پیش از این متعلق ‏به‌یونانیها ‏دانسه می‌شد را در شرق کشف کرده ‏است. اما هیچ کس تا بحال منکر ‏نشده است ‏که‌اندیشه‌ی آزادی در دولت‌شهرهای یونانی ریشه ‏دارد. ‏نوشته‌های فیلسوفان و مورخان یونانی به ‏رومی‌ها منتقل شد و پس از ‏آنان به اروپا و ‏آمریکای جدید. آن نوشته‌ها به‌یکی از ‏دغدغه‌های ‏اصلی تمام طرحهای غربی برای بنیان ‏نهادن یک جامعه‌ی خوب بدل ‏شدند. این نوشته‌ها ‏موجب پدیدار شدن فلسفه‌ی لسه‌فر شدند ‏که ‏تمامی‌بشریت تمامی‌ستاوردهای بی‌نظیر عصر ‏سرمایه‌داری را به آن ‏مدیون است.‏ ‏

هدف تمامی نهادهای سیاسی و قضایی جدید ‏حفاظت از آزادی افراد در ‏برابر تجاوز حکومت است. ‏حکومت انتخابی و حکمرانی قانون، ‏استقلال ‏دادگاه‌ها از دیگر نهادهای اداری، احکام ‏احضار به دادگاه، ‏مصونیت در برابر بازداشت ‏خودسرانه، محاکمه‌ قانونی و حق دریافت ‏غرامت ، ‏آزادی بیان و مطبوعات، جدایی دولت و کلیسا و ‏بسیاری ‏دیگر از نهادها همه در خدمت یک هدف ‏هستند: محدود کردن قدرت ‏صاحب منصبان و رهایی ‏افراد از دخالتهای دلبخواهانه‌ی آنان. ‏عصر ‏سرمایه‌داری تمامی‌بقایای برده‌داری ‏ و نظام ‏سرواژ ‏ را لغو کرد. ‏سرمایه‌داری بر مجازاتهای خشن ‏‏ نقطه‌ی پایانی نهاد و شدت مجازات ‏جرایم را به ‏حداقل لازم برای کاهش انگیزه‌ی جانیان بالقوه ‏فرو ‏کاهید. سرمایه‌داری شکنجه و دیگر روشهای ‏غیر قابل قبول برخورد با ‏مظنون‌ها و قانون شکنان را ‏به کناری نهاد. ‏ ‏

سرمایه‌داری تمامی امتیازات را لغو کرد و برابری ‏همگان در ‏برابر قانون را اشاعه داد. سرمایه‌داری ‏افراد منکوب استبداد را ‏به شهروندان آزاد بدل کرد.‏ ‏

پیشرفتهای مادی میوه‌ی اصلاح و نوآوری در مدیریت ‏حکومت بودند. ‏وقتی همه‌ی تبعیضات ناپدید شدند و ‏هر کس این حق را پیدا کرد که ‏منافع دیگران را به ‏چالش بگیرد، آنگاه کارآفرینانی که شرایط ‏مادی ‏رضایت‌بخش‌تر زندگی مردم در امروزه روز مدیون ‏ذکاوت آن ها ‏در پدید آوردن همه‌ی صنایع جدید ‏است، امکان فعالیت تحول آفرین ‏خود را یافتند. ‏تعداد جمعیت چندبرابر شد و جمعیت افزایش ‏یافته ‏همچنان می‌تواند زندگی بهتری از پیشینیان ‏خود داشته باشند.‏ ‏

در کشورهای غربی نیر همواره حامیان و مدافعان ‏استبداد وجود ‏داشته‌اند ـ حکومت دلبخواهانه‌ی یک ‏خودکامه ‏ یا یک اشرافی در یک ‏سو و سرکوب ‏تمامی‌مردم در سوی دیگر. ولی در عصر ‏روشنگری‌این ‏صداها ضعیف و ضعیفتر شدند. ‏خواست آزادی غالب شد. در ابتدای قرن ‏نوزدهم ‏مقاومت در برابر پیشرفت پیروزمندانه قوانین ‏اقتصادی ‏غیرممکن می‌نمود. مشهورترین فلاسفه ‏و تاریخدانان این اعتقاد ‏راسخ را داشتند که تکامل ‏تاریخی به سوی پابرجایی نهادهایی حرکت ‏می‌کند ‏که آزادی را تضمین می‌کنند و اینکه هیچ دسیسه‌ و ‏توطئه‌ای ‏از جانب مدافعین برده‌داری ‏ ‏ نمی‌تواند ‏حرکت به سمت لیبرالیسم ‏را متوقف کند.‏ ‏

در فلسفه لیبرال سوسیال نوعی تمایل به چشم ‏پوشی کردن از ‏توانایی یک فاکتور مهم که به سود ‏لیبرالیسم عمل می‌کند وجود ‏دارد، به عبارت دیگر ‏نقش ممتازی که به ادبیات یونان باستان ‏در ‏تحصیلات نخبگان تخصیص داده شده است. در ‏میان نویسندگان یونانی ‏مدافعان دولت مطلقه ، ‏کسانی چون افلاطون، هم وجود داشتند. ‏اما ‏گرایش اصلی‌ایدئولوژی یونانی جستجوی ازادی ‏بود. مطابق با ‏استانداردهای نهادهای مدرن، دولت ـ ‏شهرهای یونان می‌بایست جرگه ‏سالار ‏ خوانده ‏شوند. آن آزادی که دولتمردان ، ‏فیلسوفان ‏وتاریخدانان به عنوان باارزش‌ترین دستاورد ‏آدمی بدان افتخار ‏می‌کردند امتیازی بود مختص یک ‏اقلیت. با انکار آن آزادی برای ‏مهاجرین ‏ ‏ و بردگان ‏آنها مدافع حکومت مستبدانه‌یک کاست موروثی ‏از ‏جرگه سالاران بودند. با این وجود اشتباه بزرگی ‏است اگر چکامه ‏آنان برای آزادی را دروغ بشماریم. ‏آنان در ستایششان از آزادی ‏به اندازه‌ی همان ‏برده‌دارانی که دوهزار سال بعد اعلامیه ‏استقلال ‏آمریکا را امضا کردند، صادق بودند. این ‏منظومه سیاسی یونان ‏باستان بود که ایده‌های ‏پادشاه ستیزانه ، فلسفه ویگها ، ‏نظریه ‏آلتوسیوس ‏ ‏ ، گروتیوس ‏ و جان لاک ‏ و ‏ایدئولوژی پدران ‏بنیانگذار قانون اساسیهای مدرن و ‏منشورهای حقوق شهروندی را ‏پدید آورد. این ‏مطالعات کلاسیک، بخش اساسی آموزش لیبرال، ‏بود که ‏روح آزادی را در انگلیس عصر استیوارت، در ‏فرانسه‌ی بوربون‌ها، و ‏در ایتالیای تحت سلطه ‏کهکشانی از شاهزادگاه خودکامه زنده نگاه ‏داشت. ‏کسی در جایگاه بیسمارک ، که در میان دولتمردان ‏قرن ‏نوزدهم پس از مترنیخ ‏ بزرگترین دشمن آزادی ‏بود، نیز در می ‏یافت که حتی در پروس عصر فردریک ‏ویلیام سوم، ژیمنازیوم ، ‏آموزش بنیان نهاده شده بر ‏ادبیان رمی و یونانی، دژ مستحکم ‏جمهوریخواهی ‏بود. کوشش شورمندانه برای حذف مطالعات ‏کلاسیک از ‏برنامه‌ی درسی آموزش لیبرال و ‏بنابراین نابود ساختن تقریبی ‏ویژگیهای آن یکی از ‏نمودهای مهم احیای‌ایدئولوژی برده‌داری است.‏ ‏ ‏

این یک واقعیت است که صد سال پیش تنها عده‌ی ‏اندکی از مردم شتاب ‏بیش از اندازه‌ی گسترش ‏ایده‌های ضدلیبرتارین در مدت زمانی چنین ‏کوتاه را ‏پیش بینی می‌‌کردند. اندیشه‌ی آزادی چنان ‏ریشه‌دار به نظر ‏می‌رسید که همگان می‌اندیشیدند ‏هیچ جنبش ارتجاعی نخواهد توانست ‏آن را ریشه ‏کن کند. در حقیقت در آن زمان حمله‌ی آشکار به ‏آزادی ‏و دفاع از بازگشت به عصر انقیاد و بردگی ‏قماری بی‌سرانجام بود. ‏اما آنتی‌لیبرالیسم با ‏پوشش سوپرلیبرالیسم کنترل اذهان مردم ‏را بدست ‏گرفت، به عنوان سرانجام و فرجام نهایی‌ایده‌های ‏آزادی و ‏رهایی. سپس با نام سوسیالیسم، ‏کمونیسم و برنامه ریزی جلو آمد.‏ ‎ ‎

هیچ انسان هوشمندی در تشخیص اینکه هدف ‏سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها ‏و برنامه ریزان الغای ‏ریشه‌ای آزادی فردی و بنیان نهادن حکومت ‏مطلقه ‏است دچار مشکل نمی‌شود. با این حال اکثر ‏روشنفکران ‏سوسیالیست‌ مجاب شده بودند که ‏نبردشان به سود سوسیالیسم، نبرد ‏برای آزادی ‏است. آنها خود را دست چپی و دموکرات ‏می‌خواندند و ‏امروزه حتی خود را لیبرال می‌خوانند. ‏ما پیش از این به عوامل ‏روانشناسانه‌‌ی قضاوت ‏بدبینانه‌ی‌این روشنفکران و توده‌های پیرو ‏آنان ‏پرداختیم. آنها در ناخودآگاهشان کاملا بر این نکته ‏آگاه ‏بودند که شکست آنان در رسیدن به اهداف دور ‏و درازشان ماحصل ‏کاستیهای شخصیشان بوده ‏است. آنها به خوبی می‌دانستند که‌ یا به ‏قدر کافی ‏درخشان نبودند یا به قدر کافی سختکوش. آنان اما ‏از ‏اینکه این نکته را به خود و به پیروانشان اعلام ‏کنند عمیقا ‏بیزار بودند و به دنبال سپر بلا ‏می‌گشتند. پس خود را دلداری ‏دادند و کوشیدند ‏دیگران را قانع کنند که دلیل شکستشان ‏نه ‏فرودستی خودشان بلکه بی عدالتی نهادهای ‏اقتصادی اجتماع بوده ‏است. آنان اعلام کردند که ‏تحت لوای کاپیتالیسم خودشکوفایی‎ ‎ ‎‏ ‏تنها برای ‏عده‌ای اندک ممکن است. "آزادی در در لسه‌فر تنها ‏در ‏دسترس کسانی است که ثروت یا فرصت خرید ‏آن را دارند."‏‎ ‎ ‎بنابراین، آنان نتیجه گرفتند وظیفه‌ی ‏دولت دخالت در امور جامعه ‏برای دستیابی به ‏عدالت اجتماعی است. اما آنچه آنان در ‏واقع ‏مدنظرشان بود چیزی نبود جز آنکه به ‏مردمان میانه حال ناکام ‏بر اساس نیازهایشان ‏امکانات داده شود.‏ ‏

تا زمانی که مشکلات سوسیالیسم چندان مورد ‏بحث قرار نمی‌گرفتند، ‏مردمانی که دچار ضعف ‏قضاوت و فهم هستند ممکن بود به دام توهمی ‏که ‏حفظ آزادی در ذیل نظام سوسیالیستی را ممکن ‏می‌شمرد بیفتند. ‏چنان خودفریبی پس از آنکه ‏تجربه‌ی شوراها به همه نشان داده است ‏چه ‏شرایطی در آن کشورها حاکم است دیگر ممکن ‏نیست. ‏ ‏

امروزه توجیه‌گران سوسیالیسم هنگامی که ‏می‌خواهند سازگاری ‏سوسیالیسم و آزادی را به ‏مردم بباورانند مجبورند واقعیتها را ‏تحریف و معانی ‏آشکار لغات را قلب کنند.‏ ‏

پروفسور لاسکی ‏ – یک عضوبرجسته‌ی و دبیر کل ‏حزب کارگر بریتانیا، ‏یک غیرکمونیست و حتی ضد ‏کمونیست خودخوانده- به ما می‌گوید ‏‏"بدون شک ‏امروزه‌یک کمونیست در اتحاد جماهیر شوروی کاملا ‏احساس ‏آزادی می‌کند؛ بدون شک او به خوبی درک ‏می‌کند که این آزادی در ‏ایتالیای فاشیست از او ‏دریغ می‌شود."‏ ‏ حقیقت این است که‌یک روس ‏آزاد ‏است تا تمامی فرامین بالادستی‌ها را اطاعت کند. ‏اما همین ‏که‌یک صدم اینچ از راه درست اندیشیدن ‏که توسط مقامات معین شده ‏است منحرف شود، ‏بی‌رحمانه حذف خواهد شد. تمامی ‌آن ‏سیاستمداران، ‏مقامات، نویسندگان، موسیقیدانان و ‏دانشمندان که تصفیه شدند ‏به‌یقین ضدکمونیست ‏نبودند. اتفاقا آنها کمونیستهایی متعصب و ‏اعضایی ‏دارای موقعیتهای خوب در حزب بودند، موقعیتی که ‏به خاطر ‏وفاداریشان به مرام شورایی از جانب ‏مسئولان بدانها داده شده ‏بود. تنها خطایی که از ‏آنها سر زد این بود که در تطبیق ‏ایده‌ها، ‏سیاست‌ها، کتاب‌ها و آهنگ‌هایشان با ‏ایده‌ها و سلایق استالین به ‏سرعت عمل نکردند. ‏اگر یک نفر واژه‌ی آزادی را در معنایی کاملا ‏متضاد با ‏آنچه همه آن را می‌فهمند به کار نبرد، باور این ‏نکته ‏که این مردم احساس آزادی کامل داشتند ‏بسیار دشوار خواهد بود.‏ ‏ ‏‎ ‎

ایتالیای فاشیست بدون شک کشوری بود که در آن ‏آزادی نبود. ‏ایتالیا شیوه‌ی رسوای شورایی مبنی بر ‏‏"یک حزب واحد" را برگرفت و ‏بر اساس آن ‏تمامی‌یدگاههای مخالف را سرکوب کرد. بااین ‏وجود ‏همچنان تفاوتهای آشکاری میان روشهای ‏فاشیستی و روشهای بلشویکی ‏وجود داشت. به ‏عنوان مثال، در ایتالیای فاشیست آنتونیو ‏گرازیادی ‏یک عضو سابق پارلمان از حزب کمونیست که تا ‏هنگام مرگش ‏به اصول کمونیستی باورمند ماند ‏زندگی می‌کرد. او حقوق ‏بازنشستگیش را را به ‏عنوان استاد بازنشسته دریافت می‌کرد، و ‏آزاد بود ‏بنویسد و نوشته‌هایش را توسط مهمترین ‏بنگاههای ‏انتشارات ایتالیا منتشر کند، کتابهایی که ‏در ژانر مارکسیسم ‏ارتدوکس بودند. عدم آزادی او ‏مسلما کمتر از کمونیستهای روسی ‏بود که به قول ‏پروفسور لاسکی بدون شک آزادی کاملی داشتند.‏ ‏

پروفسور لاسکی از تکرار این سخن بدیهی که ‏ازادی در عمل همواره ‏در چارچوب قانون رخ می‌دهد ‏لذت می‌برد. او به گفتن این سخن که ‏هدف قانون ‏همواره "تامین امنیت برحسب یک روش زندگی که ‏توسط ‏دستگاه دولت رضایت بخش دانسته می‌شود ‏است"‏ ‏ . این توصیف اگر ‏بدین معنا باشد که هدف ‏قانون حمایت جامعه در برابر توطئه ‏برای برانگیختن ‏جنگ داخلی یا سرنگون کردن خشونت‌آمیز حکومت ‏است ‏صحیحی از قوانین یک کشورر آزاد است. اما ‏زمانی که پروفسور لاسکی ‏اضافه می‌کند در یک ‏جامعه‌ی سرمایه‌داری "تلاشی از جانب فقرا ‏برای ‏تغییر بنیادین حقوق مالکیت ثروتمندان به‌یک ‏باره، کاملا نظام ‏آزادی‌ها را به ورطه‌ی خطر ‏می‌اندازد. ‏ ‏

‏ ‏ به بت بزرگ پروفسور لاسکی و تمام دوستانش ‏کارل مارکس بپردازیم. ‏وقتی در 1848 و 1849 او ‏نقشی فعالانه در سازمان و اداره انقلاب ‏بر عهده ‏گرفت، ابتدا در پروس و بعد از آن در دیگر ایالات ‏آلمان، ‏به طور قانونی بیگانه خوانده شد، تبعید شد ‏به همراه همسر، ‏فرزندان و خدمتکارش ابتدا به ‏پاریس و سپس لندن نقل مکان کرد.‏ ‏ ‏کمی‌بعد، ‏هنگامی که آرامش بازگشت و شرکای انقلاب ‏نافرجام بخشیده ‏شدند، او آزاد بود که به هر جای ‏آلمان که می خواست برود و ‏اغلب از این فرصت ‏استفاده می‌کرد. او دیگر تبعیدی نبود، و ماندن ‏در ‏لندن انتخاب خود او بود.‏ ‏ هنگامی که او در 1846 ‏سازمان ‏بین المللی کارگران، نهادی که به دنبال ‏فراهم کردن مقدمان یک ‏انقلاب جهانی بود، را بنیان ‏نهاد کسی در پی آزار او برنیامد. ‏وقتی او به ‏نماندگی از سازمانش به کشورهای مختلف قاره ‏سفر کرد ‏کسی اورا متوقف نکرد. او آزاد بود بنویسد ‏و کتابها و مقالاتش ‏را منتشر کند. کتابها و مقالاتی ‏که اتفاقا آنچنان بودند که ‏پروفسور لاسکی ذکر کرد ‏یعنی هدفشان "تغییر بنیادین حقوق ‏مالکیت ‏ثروتمندان" بود. و مارکس در تاریخ 14 مارچ ‏‏1883 در لندن در ‏خانه اش شماره 41 میتلند پارک ‏رود ‏ درگذشت. ‏ ‏

یا به مورد حزب کارگر بریتانیا بنگرید.تلاش آنها ‏برای"تغییر ‏بنیادین حقوق مالکیت ثروتمندان" چنانکه ‏پروفسور لاسکی به خوبی ‏می‌داند به هیچ طریق ‏ناسازگاری با اصول آزادی متوقف نشد. ‏ ‏

مارکس به عنوان یک دگراندیش می‌توانست ‏به راحتی در بریتانیای ‏عهد ویکتوریا زندگی ‏کند، بنویسد و از انقلاب دفاع کند همانگونه ‏که ‏حزب کارگر می‌توانست به راحتی در بریتانیای ‏عصر پساویکتوریا ‏به فعالیت سیاسی بپردازد. ‏در روسیه‌ی شوروی کوچکترین ‏مخالفتی ‏تحمل نمی‌شود. این است تفاوت ‏میان آزادی و بردگی.‏

‏ ‏5 - آزادی و تمدن غرب

منتقدین مفهوم حقوقی و قانونی آزادی و نهادهای ‏ابداع شده برای ‏تحقق عملی آن در اینکه رهایی از ‏اعمال دلبخواهانه‌ی صاحب‌منصبان ‏به خودی خود ‏برای‌اینکه فردی آزادی باشد کافی نیست بر حق ‏بودند. ‏اما تاکید بیش از اندازه‌ی آنان بر این حقیقت ‏غیرقابل انکار ‏سودی به حال آنان ندارد.چرا که ‏مدافعین آزادی هرگز ادعا ‏نکرده‌اند رها بودن از ‏دخالت دلبخواهانه‌ی دیگران تمامی ‌آن چیزی ‏است ‏که به آزادی یک شهروند منجر می‌شود. آنچه ‏حداکثر آزادی ممکن ‏سازگار با زندگی در اجتماع را ‏به افراد اهدا می‌کند عملکرد ‏بازار آزاد است. قانون ‏اساسی و منشور حقوق شهروندی ‏پدیدآورندگان ‏آزادی نیستند.آنها تنها محافظین آن آزادی ‏هستند ‏که نظام اقتصادی رقابتی در مقابل تجاوز ‏نیروی پلیس به افراد ‏می‌بخشد. ‏ ‏

در اقتصاد بازار مردم فرصت دارند برای کسب جایگاه ‏مورد نظرشان ‏در ساختار اجتماعی تقسیم کار ‏تلاش کنند. آنها آزادند شغلی را که ‏می‌خواهند ‏برای خدمت به خانواده شان برگزینند. در یک ‏اقتصاد ‏برنامه‌ریزی شده آنها از این حق برخوردار ‏نیستند. در چنان ‏اقتصادی مقامات هستند که ‏جایگاه هر فردی را معین می‌کنند. این ‏صلاحدید ‏بالادستی‌هاست که‌یک فرد را به جایگاه بهتری ارتقا ‏می‌دهد ‏یا چنان آزادی را از او دریغ می‌دارد. فرد ‏تماما به حسن نظر ‏صاحبان قدرت نسبت به خودش ‏‏ وابسته است. اما در نظام سرمایه‌داری ‏هر کس ‏آزاد است که منافع شخصی دیگران را به چالش ‏بگیرد. اگر ‏کسی فکر می‌کند این توانایی را دارد که ‏کالایی را بهتر یا ‏ارازنتر از دیگران عرضه کند می‌تواند ‏بکوشد لیاقت خود را نشان ‏دهد. کمبود بودجه ‏نمی‌تواند پروژه‌ی او را با شکست مواجه کند. ‏چرا ‏که سرمایه‌داران همواره در جستجوی کسانی ‏هستند که بتوانند ‏بهره‌ی بیشتری به پول آنها ‏بدهند. نتیجه‌ی فعالیتهای تجاری چنین ‏فردی تنها ‏به‌یک چیز مرتبط است: مصرف‌کنندگانی که آنچه را ‏که ‏بیشتر می‌پسندند می‌خرند.‏ ‏

‏ وضعیت مزدبگیران نیز به اراده‌ی دلبخواهانه‌ی ‏کارفرما وابسته ‏نیست. کارآفرینی که نتواند مناسب ‏ترین کارگران برای کار مورد ‏نظر را استخدام کند و ‏چندان به آنها مزد دهد که آنها را از ‏اختیار کردن ‏شغل دیگری بازدارد با کاهش درآمد خالصش روبرو ‏و ‏تنبیه می‌شود. کارفرما به کارگرانش لطف ‏نمی‌کند. او آنان را به ‏عنوان ابزارهای لازم موفق ‏شدن در تجارتش استخدام می‌کند. ‏استخدام ‏کارگران همچون خرید مواد خام و ‏دستگاههای کارخانه است. کارگر ‏در یافتن ‏کارفرمایی مطابق میلش آزاد است.‏ ‏

پروسه‌ی انتخاب اجتماعی که جایگاه و درآمد هر ‏فرد را معین می‌کند ‏به طور پیوسته و مداوم در ‏اقتصاد بازار آزاد جریان دارد. ‏ثروتهای بزرگ کوچک ‏می‌شوند و در نهایت کاملا از بین می‌روند ‏در ‏حالیکه مردمان فقیر زاده شده به موقعیتهای ‏مهم ودرآمدهای قابل ‏توجه دست می‌یابند. در ‏جایی که امتیازی وجود نداشته باشد و ‏حکومت در ‏برابر قابلیت بالاتر نورسیدگان به حمایت از ‏برخی ‏گروههای ذینفع نپردازد، ثروتمندان مجبورند ‏برای حفط آن هرروزه ‏با دیگران رقابت کنند. ‏ ‏

در چارچوب همکاری اجتماعی تحت لوای تقسیم ‏کار هر کس به این ‏وابسته است که اجتماع که او ‏خود هم عضوی از آن است با خرید ‏خدمات او کار او ‏را به رسمیت بشناسد. هر کس در امر خریدن ‏یا ‏نخریدن، همچون عضوی از یک دادگاه عالی است ‏که به هر کس- از ‏جمله خود او – جایگاهی معین در ‏اجتماع تخصیص می‌دهد. همه کس در ‏این پروسه ‏‏ که به دیگران درآمدی ، بیشتر یا کمتر، ‏اختصاص ‏می‌دهد، موثر است. هر کس آزاد است ‏کاری کند در حالیکه دیگران ‏آماده اند برای آن کار ‏قیمیت بپردازند و او را با درآمد بیشتر ‏مورد تشویق ‏قرار دهند. آزادی در سرمایه‌داری بدین معناست ‏که ‏هیچ کس بیش از آنچه دیگران به داوری او ‏وابسته‌اند به داوری ‏دیگران متکی نباشد.هیچ ‏گونه‌ی دیگری از آزادی در شرایطی که ‏تولید تحت ‏تقسیم کار سازمان یافته باشد دست یافتنی ‏نیست. ‏خودمختاری مطلق اقتصادی برای همه ‏کس غیرممکن است.‏ ‏

نیازی به تاکید بر این نکته نیست که استدلال ‏اساسی اقامه شده به ‏نفع سرمایه‌داری و علیه ‏سوسیالیسم بر این نکته بنا نشده ‏که ‏سوسیالیسم لزوما می‌بایست تمامی‌بقایای ‏آزادی را لغو کند و و ‏تمامی‌مردم را به بردگان ‏صاحبان قدرت بدل کند.‏

‏ سوسیالیسم به ‏عنوان یک نظام اقتصادی غیرقابل ‏اجراست چرا که‌یک جامعه‌ی ‏سوسیالیستی امکان ‏محاسبات اقتصادی را فراهم نمی‌کند. به این ‏دلیل ‏است که سوسیالیسم نمی‌تواند به عنوان سازمان ‏اقتصادی یک ‏جامعه در نظر گرفته شود. ‏سوسیالیسم وسیله‌ای است برای فرو ‏پاشاندن ‏همکاری اجتماعی و به بار آوردن فقر و هرج و مرج.‏ ‏

‏ وقتی در باب آزادی سخن می‌گوییم نباید به ‏مشکلات اقتصادی ‏اساسی آنتاگونیسم میان ‏سرمایه‌داری و سوسیالیسم اشاره کنیم. ‏به ‏درستی می‌توان به این نکته اشاره کرد که ‏انسان غربی به این معنا ‏از انسان آسیایی متفاوت ‏است که کاملا با زندگی آزادانه خو گرفته ‏است. ‏تمدن چین، ژاپن، هند و کشورهای اسلامی شرق ‏نزدیک پیش از ‏اینکه با سبک زندگی غربی آشنایی ‏حاصل کنند وجود داشتند و ‏نمی‌بایست بربر خوانده ‏شوند. این مردم صدها سال، حتی هزاران ‏سال، ‏قبل دستاوردهای شگفت‌انگیزی در هنر، معماری، ‏ادبیات و ‏فلسفه و توسعه‌ی نهادهای آموزشی ‏داشته‌اند. آنها امپراطوریهای ‏بزرگ و قدرتمندی بنیان ‏نهادند. اما تلاشهای آنان متوقف شد، ‏فرهنگ آنان ‏بی‌روح و خموده شد و تواناییشان برای حل ‏موفقیت‌آمیز ‏مشکلات اقتصادی را از دست دادند. ‏نبوغ هنری و روشنفکری آنان ‏پژمرد. هنرمندان و ‏نویسندگان کندذهنانه شیوه‌های دیگران را ‏تقلید ‏کردند. الهیات‌دانان، فیلسوفها و وکلا در تفسیر ‏یکسان ‏کارهای قدیمی‌زیاده‌روی کردند. بناهای بنا ‏شده توسط پیشینیان ‏آنان فرو ریخت. ‏امپراطوریهایشان فرو پاشید. شهروندانشان شور ‏و ‏نیرویشان را از کف دادند و توجه و علاقه خود برای ‏مقابله با ‏فقر و بدبختی رو به گسترش را از دست ‏دادند.‏ ‏

فلسفه و شعر باستانی شرق از بهترین آثار غربی ‏در این زمینه‌ها ‏چیزی کم ندارند. اما اینک قرنهاست ‏که شرق اثر ارزشمندی تولید ‏نکرده است. در تاریخ ‏روشنفکری و ادبی عصر جدید به سختی ‏بتوان ‏نامی از نویسندگان شرقی یافت. شرق دیگر ‏نقشی در تکاپوی ‏روشنفکرانه جامعه‌ی بشری ‏ندارد. مسائل و مباحثاتی که غرب را به ‏تحرک ‏واداشتند برای شرق ناشناخته ماندند. در اروپا ‏هیاهو و ‏هنگامه ای برپا بود و شرق در سکون، ‏رخوت و بی تفاوتی به سر ‏می‌برد. ‏ ‏

دلیل آن روشن است. شرق از آن چیز اصلی محروم ‏بود: ایده‌ی آزادی ‏در برابر دولت. شرق هرگز بیرق ‏آزادی را برنیفراشت، هرگز نکوشید ‏بر حقوق افراد در ‏برابر قدرت حاکمان تاکید بنهد. هرگز ‏خودکامگی ‏مستبدین را به چالش نکشید. و در ‏نهایت حاصل این همه، آن شد که ‏شرق هرگز آن ‏چارچوب قانونی که از ثروت شهروندان در ‏برابر ‏مصادره شدن توسط مستبدین حمایت کند را ‏بنیان ننهاد. در مقابل، ‏شرق گرفتار این فکر خام شد ‏که ثروت ثروتمندان ماحصل فقر ‏فقراست و ‏تمامی‌مردم تصاحب اموال بازرگانانِ موفق توسط ‏حکومت را ‏تایید کردند. انباشتِ انبوه سرمایه رخ نداد ‏و در نتیجه این ‏ملتها از تمامی‌پیشرفتهای که ‏ماحصل سرمایه‌گذاریهای قابل توجه ‏است محروم ‏ماندند. بورژوازی پدیدار نشد و در نتیجه کسی ‏برای ‏تشویق و حمایت از نویسندگان و هنرمندان و ‏مخترعین وجود نداشت. ‏تمامی‌راهها به سوی ‏افتخارات فردی بر روی فرزندانِ مردم عادی ‏بسته ‏بود بجز یکی: خدمت به شاهزادگان. جامعه‌ی ‏غربی باهمادی از ‏افرادی بود که می‌توانستند برای ‏بالاترین پاداش رقابت کنند. ‏جامعه‌ی شرقی توده‌ای ‏از فرمان برداران بود که به التفات حاکمان ‏وابسته ‏بودند. جوان غربی به جهان به چشم عرصه‌ای ‏برای کسب ‏شهرت، برتری، افتخار و ثروت می نگرد؛ ‏هیچ چیز چندان دشوار نیست ‏که بتواند او را از ‏پیگیری جاه‌طلبیهایش بازدارد. فرزندان ‏ ‏کم‌اراده‌ی ‏خانواده‌های شرقی چیزی جز برگرفتن و پیروی از راه ‏و ‏روش معمول منحطِ زندگیشان نمی‌شناسند. اتکا ‏به خودِ والامنشانه‌ی ‏انسان غربی نمودهای ‏پیروزمندانه‌اش را در آثاری چون تئاتر ‏آنتیگونه ‏ اثر ‏سوفوکلس ‏ و تلاشهای مداوم او یا سمفونی ‏نهم ‏بتهوون ‏ می‌یابد. نمونه‌ای از این دست هرگز ‏در شرق شنیده شنیده ‏نشده است. ‏ ‎ ‎

آیا ممکن است که فرزندان سازندگان تمدن مردمان ‏سفیدپوست آزادی ‏خود را وابنهند و داوطلبانه ‏تسلیم سلطه‌ی ‌یک حکومت مطلقه شوند؟ ‏آیا ‏ممکن است در سیستمی‌ احساس خشنودی کنند ‏که تنها وظیفه شان ‏در آن سیستم خدمت کردن ‏بسان چرخ دنده‌ای از یک ماشین عظیم ‏طراحی ‏شده توسط برنامه‌ریزانی است که بر همه ‏چیز مسلطند. آیا ذهنیت ‏تمدنهای ‌ایستا می‌تواند ‏استیلای‌ ایده‌آلهایی که هزاران و هزاران ‏نفر ‏جانشان را فدای آنها کرده‌اند؟

آنها گرفتار بردگی شدند، تاکیتوس با ناراحتی ‏درباره‌ی رمیهای ‏عصر تیبریوس چنین می‌گفت.‏